سعي در باز دم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
من سر در نميارم
من سر در نميارم. اگه فاصله بين امسال تا سال بعد رو هم اختصاص بدم به بررسي نامه ها و عكس ها و باقي پرونده هاي روابط نيمه كاره بازم سر در نميارم.
گيج كنندس. مبهمه. بي ربطه. وقتي به ميونمون فكر مي كنم مي بينم خيلي وقته كه به هم خورده و ما هي داريم بي خودي سعي مي كنيم با لبخنداي آرايش كرده و نمك سود كردن گوشتي كه ديگه داره مي گنده وانمود كنيم آسمون اين روزا بي ابره. نمي گم برف مياد. اما انكار نمي كنم كه پشت سرم خيلي حرف ها زدي و بي ربط نيست اگه بگم وقتي مي خوابي صداي دور ترين خوابت تا دم در خونمون مياد و با صداي ويز ويز روياهات بي خوابم مي كني. چي ميشه اگه يه كم بي سر و صدا تر به امر خطير رويا بيني بپردازي و ما رو از شنفتن صدای رویاهات و نظر دادن در باره اينكه ديشب چطور خوابيدي معاف كني.
اون پيش خودش اين حرفا رو زمزمه كرد و باقي عمرشو سعي كرد كه نذاره دستاش بي اختيار به سمت آسمون بالا بره. اكثر حرفاش شبيه اينائي بود كه گفتم. اون سخت سيگاري بود. سيگارو با سيگار روشن مي كرد و وقتي مطمئن مي شد اطراف سرش رو دود در بر گرفته شروع به حرف زدن مي كرد. دوست داشت همه چهرش رو از پشت دود ببينن. كمتر كسي رو ديده بودم كه لحن حرف زدنش مثل لحن اون دلنشين و آگاه باشه. وقتي حرف مي زد نمي تونستي گوش ندي. اصلا جمله بندي و شيوه حرف زدنش مثل يك رقص زيبا بود. طوري كه هيوقت نمي شد حرفاش رو ناديده گرفت. اون کسی بود که مي تونست يه تنه با تمام اميال و خواسته هاش مبارزه كنه و با شمشير خوني از مي دون جنگ بيرون بياد. در واقع اون همه عمرشو جنگيده بود و مي جنگيد… با شهرت زود رسي كه از بازيگري به دست آورده بود. با داغ مرگ همسرش. با غرور. با افسردگي كه اگه دست به يخه بد بختيها و بد شانسي هاش نمي شد بايد همه عمرش رو آه مي كشيد و بي نام نشون یه گوشه جون مي داد. اون اصالتا ترك بود اما فارسي رو بدون لحجه حرف مي زد. زبون تركي رو هم خيلي دست و پا شكسته بلد بود. يادم مي آد اولين باري كه ديدمش زير بارون ايستاده بود و با يكي از دوستاي من حرف مي زد. اون روز با رفيقم قرار داشتم و ظاهرا وقتي رفيقم سر محل قرار منتظر من بود اونو ديده بود. كنارشون رسيدم و بعد از يه سلام عليك مختصر ساكت شدم و به حرفاي اون كه مخاطبشون رفيق من بود گوش دادم. يادمه ميون حرفاش گفت: بابا اين چه وضعيتيه من دارم. مي رم تبريز بهم مي گن فارس خر. ميام اينجا مي گن ترك خر. جدي حرف مي زنم ميگن بابا خارجي. مي رم خارج مي گن ايراني بد بخت. موندم كجائيم من. اينم شد زندگي كه آدم هميشه لب مرز باشه و به هيچكس و هيچ جا تعلق نداشته باشه؟
از اون روز شش ماه مي گذره و من توي اين شش ماه بيشتر از سه چهار بار ديگه نديدمش. بي انگيزه ام . حتي واسه ديدن يه انسان با ارزش مثل اون. ديگه فقط اونو توي فيلمهائي كه بازي كرده مي بينم و بس. اما به خوبي متوجه اين موضوع هستم كه همين چند بار ملاقاتي كه با اون داشتم تاثير عميقي توي شخصيتم به جا گذاشته. در واقع آشنائي با اون منو ياد عادت هاي خوب و از ياد رفته خودم انداخت. يه جورائي خود قديمي منو درونم زنده كرد.
اما حيف كه ديگه حوصله هيچ چيز و هيچ كسو ندارم. چه كار كنم؟ راجع به زندگي اينطوري فكر مي كنم. اگه قفسه سينه رو به يه كافه تريا تشبيه كنيم. آدما ميان. مي شينن. چايشونو مي خورن و ميرن. آخرش هم توي كافه دار پير مي موني و كافه ات. اداي غصه دار بودنو در نميارم. واقعيتش اينه كه من افسرده هستم. اما خوب، دوست ندارم واسه هميشه يه آدم سر به زير و مغموم باقي بمونم. يه روز يه دختر لاغر و خوشگل بهم گفت وقتي تنهائي به هيچ جا خيره نشو. چون ممكنه توي خودت گم بشي و ديگه پيدا نشي. اونوقت خدا هم ديگه نمي تونه نجاتت بده. درسته كه من بعد از اون به هيچ جا و هيچكس خيره نشدم. اما خيلي وقتا وسوسه مي شم به بعضي چشمها چشم بدوزم و توي بعضي از نگاها رو كند و كاو كنم. و برم و گم بشم توي يك چشم زيبا. حداقل اين بهتر از گم و گور شدن توي دنياي درونه كه هراز تا زخم چركي و هزار تا فكر مسموم توش ول مي خوره. ابرا هميشه سفيدن خدا هميشه تنهاس منم همين جاده رو دنبال مي كنم تا به آخرش برسم.
تو هم سعي نكن وانمود كني كه دوستيمون هنوز پا بر جاس و هيچ اتفاقي بينمون نيافتاده. هنوز كه هنوزه صداي گوش خراش افكار و ذهن لم يزرعت تا در خونمون مياد و بي خوابم مي كنه. هنوز سر در نميارم كه چرا بعد از اين همه مدت فكر مي كني اسمون شب آبيه. گيج كننده اي برام. مبهمي. هزار تا زخم چركي توي تنم صدقه سر ديدن توئه. مثل تو نبودم جور ديگه اي هم نيستم. من مرد هزار چهره نيستم. فقط يه نقاب دارم اونم مال وقتيه كه مي خوام تنها باشم و مزاحم ها رو از خودم برونم. ضمن اينكه قلب من هتل نيست كه هر وقت بخواي بياي توش جا خوش کنی و هر وقت بخواي بري. شخصيت تو تنها شخصيتي بوده كه هر چي راجع بهش فكر می كنم نفهميدم از چجور نظمي پيروي مي كن. سر در نميارم چرا؟ و مي دونم حتي اگه فاصله امسال تا سال بعد رو اختصاص بدم به بررسي تمام نامه ها و عكس ها و پرونده هاي روابط نيمه كاره بازم سر در نميارم. طبق معمول همیشه دوست دارم سیگارمو با سیگار روشن کنم و با تو از پشت دود حرف بزنم. اما مطمئن باش تا آخر عمرم حتي يك بار هم دستامو به سمت آسمون بالا نمي برم. حتي اگه زندگي روي سرم خراب بشه. حتی...
| لینک | یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦ - س-صخره |

