سعي در باز دم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
پنج طبقه پله را که يادم نمانده چطور آمدم پايين با یک آسانسور خراب حتما معلق زنان بوده ديگر... از در که آمدم بيرون اتوبوس رد ميشد. اصولا خاکي هستم. اتوبوس بد جوري نگاهم مي کند. شايد حدود هشتاد جفت نگاهم مي کند. من هم حتي بدون ياد آوري ويرا به شمار هشتصد سرباز پا در خون نگاهش مي کنم. هميشه جوابها اينگونه است. از گونه هايم شروع ميکنم: کبود جنگ است. حالا که ميخواهي، پينه هايي هم هست که دست بسته اند بر من. چرک مچ اجازه تصليح تفنگ نميدهد. چشمانم را ريز مي کنم تا بالاخره سواري سوار بر دو کاغذ متنِ کبود ميبينم. ببينيد کفتار ها هم روزشان را شب ميکنند. اصلا بطور کلي روزمان شب مي شود. بجز نفر بر هاي ضد گلوله. به دور از ضد نفر ها. اينجا يک معشوقه دست و پا ميزند. اگر گردنش بسته نشود از شدت خونريزي دوباره زنده مي شود که يکي از بد بختيهاي دوباره زنده شدن يک روح, غذاي دو برابری است که باید به او بدهی. عشقهاي وامانده اين منطقه يک وعده اش را هم زورکي مايلند.
جزيره ها هم که هميشه رو به افق بوده اند. ولي جزيره خاک است و کمي مرجان.
خاک که بوي کسي را نمي تواند بدهد مرجان هم با مرجان ماهي ها هم سخن است. تنها يک شخص مي ماند آن هم ستاره است. ستاره به ترجمان راه شيري پرداخته که چند روزيست غيبش زده.
آهاي بگرديد ستاره را !!!
اينجا ماه زرد با آب نمي آسايد. همچنان ميلرزد در انتظار ستاره که به ترجمان راه شيري رفته. رود هم پر ستاره مي شود وقتي سفيد است و صاف. خود او هميشه ميگويد: منشاء ما آبشار است. دريا يا ابر زدگي راستين يا دروغين را باور ندارد.کمي به تشنجِ راه مي نشيند. سياره ها محو مي شوند. آنوقت است که سر و کله ستاره پيدا ميشود. جزيره هم خاک و مرجان مي آورد. هر دو آنها به ما مي خندند. سفيد مي شود روي سربازان بي قلعه. رود سينه هايش را گرم مي کند و می گوید: بنوشيد! گرچه خود نياز دارم.بنوشيد. بنوشید! گرچه خود نيز مينوشم. بنوشيد گرچه رودم که بروم. بنوشيد!...
يکي از سربازان طبق نياز طبيعي مي نوشد. تک و توک مينوشند. آخ... لااقل فرق مفروظ سرباز نبودگيست. اين را هم به خاطر گل روي پيرهنت مهر کردم. که فرظ همان دخترانگي سرشارت باشد.
نشستي شگرف مي خواهد اين سمت کهن. که لااقل به سيم خار دار نگيرد. داد بکشي ... آي سينه ام در زمان صلح بيخ تا بيخ جر خورد. لطفا شهيد نباشم.
آقا اينجا کوچ عده اي به فرمان سزباز نبودگيست. چرا هي به شهادت ميکشانيدش؟ به گل روي سينه و چند سوراخ سرخ ديگر که مغموم اصالت بشويم؟
س-صخره آبان ۷۸
| لینک | شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - س-صخره |

